محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3009
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« اما بعد ، خدا آتش را خاموش كرد و اتفاق آورد و كار امت را « به صلاح آورد ، اينك حسين به من مىگويد به جايى كه از آن آمده باز - « گردد يا او را به هر يك از مرزهاى مسلمانان كه خواهيم فرستيم و يكى از « مسلمانان باشد و در حقوق و تكاليف همانند آنها باشد يا پيش يزيد « امير مؤمنان رود و دست در دست وى نهد كه رأى خويش را در كار « فيما بين بگويد و اين مايهء رضاى شماست و صلاح امت . » گويد : و چون عبيد الله نامه را بخواند گفت : « اين نامهء مرديست كه اندرزگوى امير خويش است و مشفق قوم خويش ، بله مىپذيرم . » گويد : شمر بن ذى الجوشن برخاست و گفت : « اكنون كه به سرزمين تو فرود آمده و كنار تست اين را از او مىپذيرى ؟ به خدا اگر از ديار تو برود و دست در دستت ننهاده باشد قوت و عزت از آن وى باشد و ضعف و ناتوانى از آن تو . اين را مپذير كه مايهء ضعف است . بايد او و يارانش به حكم تو تسليم شوند كه اگر عقوبت مىكنى اختيار عقوبت با تو باشد و اگر مىبخشى به اختيار تو باشد ، به خدا شنيدهام كه حسين و عمر سعد ميان دو اردوگاه مىنشينند و بيشتر شب سخن مىكنند . » ابن زياد گفت : « چه خوب گفتى ، رأى تو درست است . » حميد بن مسلم گويد : آنگاه عبيد الله بن زياد شمر بن ذى الجوشن را پيش خواند و گفت : « اين نامه را پيش عمر بن سعد ببر كه به حسين و يارانش بگويد به حكم من تسليم شوند ، اگر شدند آنها را به مسالمت پيش من بفرستد و اگر نپذيرفتند با آنها بجنگد ، اگر جنگيد ، شنوا و مطيع او باشد و اگر ابا كرد تو بجنگ كه سالار قومى و گردن او را بزن و سرش را پيش من بفرست . » ابو جناب كلبى گويد : آنگاه عبيد الله بن زياد نامه اى به عمر بن سعد نوشت به اين مضمون : « اما بعد ، ترا سوى حسين نفرستادهام كه دست از او بدارى يا