محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2992
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« هاتان به من رسيده و فرستادگانتان به نزد من آوردهاند ، از پيش شما باز « مىگردم . » حر بن يزيد گفت : « به خدا ما نمىدانيم اين نامه ها كه مىگويى چيست ؟ » حسين گفت : « اى عقبه پسر سمعان خرجينى را كه نامه هاى آنها در آنست بيار . » گويد : عقبه خرجينى پر از نامه بياورد و پيش روى آنها فرو ريخت . حر گفت : « ما جزو اين گروه كه به تو نامه نوشتهاند نيستيم . به ما دستور دادهاند وقتى به تو رسيديم از تو جدا نشويم تا پيش عبيد الله بن زيادت بريم . » حسين گفت : « مرگ از اين كار به من نزديكتر است . » گويد : « آنگاه حسين به ياران خويش گفت : « برخيزيد و سوار شويد . » پس ياران وى سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نيز سوار شدند و به ياران خود گفت : « برويم . » گويد : و چون خواستند بروند ، جماعت از رفتنشان مانع شدند . حسين به حر گفت : « مادرت عزادارت شود چه مىخواهى ؟ » گفت : « به خدا اگر جز تو كسى از عربان اين سخن را به من گفته بود و در اين وضع بود كه تو هستى ، از تذكار عزاى دارى مادرش هر كه بود دريغ نمىكردم . اما به خدا از مادر تو سخن گفتن نيارم مگر به نيكوترين وضعى كه توان گفت : » حسين گفت : « چه مىخواهى ؟ » گفت : « به خدا مىخواهم ترا پيش عبيد الله بن زياد ببرم . » حسين گفت : « در اين صورت به خدا با تو نمىآيم . » حر گفت : « در اين صورت ، به خدا ترا وانمىگذارم . » و اين سخن سه بار از دو سوى تكرار شد .