محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2987

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه فرود آى تا در كار تو بنگرم . » گويد : پس او بالا رفت و چون به مردم نمودار شد گفت : « اى مردم ! من فرستادهء حسين پسر فاطمه دختر پيمبر خدايم كه او را يارى دهيد و بر ضد پسر مرجانه پسر سميه معروفه از او پشتيبانى كنيد . » گويد : عبيد الله بگفت تا وى را از بالاى قصر به زير انداختند كه استخوانش در هم شكست . هنوز رمقى داشت ، يكى به نام عبد الملك بن عمير لخمى سوى وى آمد و سرش را بريد و چون اين كار را بر او عيب گرفتند گفت : « مىخواستم راحتش كنم . » ابو بكر بن عياش به نقل از مطلعى گويد : به خدا عبد الملك بن عمير نبود كه عبد الله را سر بريد يكى بود پيچيده موى دراز قد ، همانند عبد الملك بن عمير . مصعب گويد : حسين به زباله بود كه خبر به دو رسيد و نوشته اى برون آورد و بر مردم فروخواند : « به نام خداى رحمان رحيم . « اما بعد : خبرى فجيع آمده ، كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن « عروه و عبد الله بن بقطر . شيعيانمان ما را بىياور گذشته‌اند . هر كس از « شما مىخواهد بازگردد ، بازگردد كه حقى بر او نداريم . » گويد : مردم يكباره از وى پراكنده شدند و راه راست و چپ گرفتند و او ماند و يارانش كه از مدينه با وى برون آمده‌اند . اين كار را از آن رو كرد كه گمان داشت بدويان از پى او آمده‌اند به اين پندار كه سوى شهرى مىرود كه مردمش به اطاعت وى استوارند و نخواست با وى بيايند و ندانند كجا مىروند كه مىدانست وقتى معلومشان كند جز آنها كه مىخواهند جانبازى كنند و با وى بميرند همراهش نمىروند . گويد : به وقت سحر به غلامان خويش گفت كه آبگيرى كردند آنگاه