محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2977

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « اينكه از تو حمايت كنم . » گفت : « از من حمايت كنى ؟ » گويد : « پس چوبى را كه پهلوى وى بود برگرفت و او را بزد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند ، آنگاه گردنش را بزد ، و اين خبر به مسلم بن عقيل رسيد كه قيام كرد و مردم بسيار با وى بود . ابن زياد خبر يافت و بگفت تا در قصر را ببستند و بانگزنى را گفت تا بانگ زند كه اى سواران خدا برنشينيد . اما كس جواب او را نداد . در صورتى كه پنداشته بود همه با وى موافقند . » ! هلال بن يساف گويد : آن شب به نزديك مسجد انصار ديدمشان كه وقتى در راه به راست يا چپ مىپيچيدند ، گروهى از آنها ، سى چهل كس ، مىرفتند . » گويد : در تاريكى شب به بازار رسيد ، و وارد مسجد شدند . به ابن زياد گفتند : « به خدا بسيار كس نمىبينيم و صداى بسيار كس نمىشنويم . » گويد : ابن زياد دستور داد تا سقف مسجد را بكندند و در تيرهاى آن آتش افروختند و نگاه كردند نزديك پنجاه كس آنجا بود . گويد : ابن زياد فرود آمد و به منبر رفت و به مردم گفت : « محله به محله جدا شويد » و هر جماعت به طرف سر محلهء خويش رفتند جمعى به مقابله آنها آمدند و جنگ انداختند . مسلم به سختى زخمدار شد و كسانى از ياران وى كشته شدند و هزيمت شدند مسلم برفت و وارد يكى از خانه هاى قبيلهء كنده شد ، يكى پيش محمد بن اشعث آمد كه به نزد ابن زياد نشسته بود و با وى آهسته سخن كرد و گفت : « مسلم در خانه فلانى است . » ابن زياد گفت : « با تو چه مىگويد ؟ » گفت : « مىگويد ، مسلم در خانه فلانى است . » ابن زياد به دو كس گفت : « برويد و او را پيش من آريد . » گويد : آن دو كس برفتند و وارد خانه شدند ، مسلم به نزد زنى بود كه براى