محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2974

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اما از معاف داشتن وى دريغ كرد . عمر گفت : « امشب مهلتم ده » و او مهلت داد ، عمر در كار خويش نگريست و چون صبح شد پيش وى آمد و به آنچه گفته بود رضايت داد . گويد : پس عمر بن سعد سوى حسين روان شد و چون پيش وى رسيد حسين به دو گفت : « يكى از سه چيز را بپذير : يا مرا بگذارى كه از همانجا كه آمده‌ام بازگردم . يا بگذارى كه پيش يزيد روم ، يا بگذارى سوم مرزها روم . » گويد : عمر اين را قبول كرد اما عبيد الله به دو نوشت : « نه ، و حرمت نيست ، تا دست در دست من نهد . » حسين گفت : « به خدا هرگز چنين نخواهد شد . » گويد : پس با وى بجنگيد و همه ياران حسين كشته شدند كه از آن جمله ده و چند جوان از خاندان وى بودند ، تيرى به فرزند وى خورد كه در دامنش بود ، خون وى را پاك مىكرد و مىگفت : « خدايا ميان ما و قومى كه دعوتمان كردند كه ياريمان كنند اما مىكشندمان داورى كن . » گويد : آنگاه بگفت تا پارچهء سياهى بياوردند كه آن را شكافت و به تن كرد و با شمشير برفت و بجنگيد تا كشته شد . صلوات الله عليه . گويد : يكى از مردم مذحج او را كشت و سرش را بريد و پيش عبيد الله برد و شعرى به اين مضمون خواند : « ركابم را از نقره و طلا سنگين كن « كه شاه پرده دار را كشته‌ام « كسى را كشته‌ام كه پدر و مادرش « از همه كسان بهتر بود « و به هنگام انتساب « نسبش از همه والاتر . »