محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2964

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مردم نيز بندگان اين درهم و دينارند [ 1 ] و بيم دارم كسانى كه وعده يارى به تو داده‌اند و كسانى كه ترا از مخالفانت بيشتر دوست دارند ، با تو بجنگند . » حسين گفت : « اى پسر عمو ، خدايت پاداش نيك دهد . مىدانم كه از سر نيكخواهى آمده اى و خردمندانه سخن كردى ، هر چه پيش آيد ، رأى تو را كار بندم يا بگذارم ، پيش من پسنديده ترين مشاورى و بهترين اندرز گوى . » گويد : از پيش وى برفتم و به نزد حارث بن خالد ( او نيز مخزومى ) رفتم كه از من پرسيد : « حسين را ديدى ؟ » گفتم : « آرى . » گفت : « با تو چه گفت و با وى چه گفتى ؟ » گويد : « گفتمش ، چنين و چنان گفتم و او به من چنان و چنين گفت . » گفت : « قسم به پروردگار سنگ سپيد كه اندرز گفته اى . قسم به پروردگار كعبه كه رأى درست همين است ، بپذيرد يا نپذيرد . آنگاه شعرى خواند به اين مضمون : « بسا مشورت جوى كه دغلى بيند . « و به هلاكت افتد « و اى بسا بدگمان از ناديده « كه اندرز گويى بيابد . » عتبه بن سمعان گويد : وقتى حسين مصمم شد كه سوى كوفه روان شود عبد الله -

--> [ 1 ] ابن مخزومى نكته بين در خلال سخن از راز شكست قيام مسلم و توفيق روسپىزاده به واسطه ، پرده برداشته ، در همه صفحات اين حكايت غمانگيز كه تا اينجا خوانده‌ايد اين واقع تلخ از پس كلمات و عبارات و حوادث موج مىزند و پيداست كه عملا عبيد الله به جاى مقابله با مسلم ، نيمه شبان در كوچه هاى تاريك كوفه به ساخت و پاخت و خريد كسان اشتغال داشته‌اند . م