محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2953
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « در امانم ؟ » گفت : « آرى » آن جمع نيز گفتند : « در امانى » بجز عمرو بن عبيد الله سلمى كه گفت : « به من مربوط نيست » و به كنارى رفت . ابن عقيل گفت : « اگر امانم نداده بوديد دست در دست شما نمىنهادم . » گويد : آنگاه استرى آوردند و او را بر آن نشاندند و به دورش فراهم آمدند و شمشيرش را از گردنش برگرفتند . گويى در اين وقت از جان خويش نوميد شد و چشمانش پر از اشك شد و گفت : « اين آغاز خيانت است . » محمد بن اشعث گفت : « اميدوارم خطرى نباشد . » گفت : « فقط اميد ؟ پس امان شما چه شد ، انا للَّه و انا اليه راجعون » و بگريست . عمرو بن عبيد به دو گفت : « هر كه چيزى چونان جويد كه تو مىجستى و به دو آن رسد كه به تو رسيد نبايدش گريست . » گفت : « به خدا براى خودم نمىگريم دريغا گوى خويشتن نيستم كه كشته مىشوم ، اگر چه هرگز در آرزوى هلاك خويش نبودهام ، اما براى كسانم مىگريم كه سوى من مىآيند ، براى حسين و خاندان حسين مىگريم . » آنگاه روى به محمد بن اشعث كرد و گفت : « اى بندهء خدا به خدا مىبينم كه قدرت ايمن داشتن من ندارى ، آيا خبرى به نزد تو هست ، مىتوانى از پيش خود يكى را بفرستى كه از زبان من به حسين پيغام برد ، مىدانم هم امروز با خاندان خويش سوى شما روان شده ، يا فردا روان مىشود و اين غم و اندوه كه مىبينى به سبب آن است . بگويد : وقتى ابن عقيل مرا پيش تو فرستاد به دست قوم اسير بود و مىدانست كه به سرف كشته شدن مىرود ، گفت با خاندان خويش بازگرد ، مردم كوفه
--> [ ] تعبير متن چنين است كه نه شتر نر در اين ميانه دارم نه ماده .