محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2948

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىگفت : بيا برويم ، آنها كه مىمانند بسند . مرد بود كه پيش فرزند يا برادر خويش مىآمد و مىگفت : « فردا سپاه شام مىرسد از جنگ و شر چه مىخواهى بيا برويم . » و او را مىبرد و همچنان پراكنده مىشدند و از جاى مىرفتند چنان كه هنگام شب سى كس با ابن عقيل در مسجد نبود و چون نماز مغرب بكرد تنها سى كس با وى نماز كردند . گويد : و چون ديد كه جز آن گروه كسى با وى نمانده برون شد ، سوى كوچه هاى كنده رفت و چون به كوچه ها رسيد ده كس از آنها با وى بود و چون از كوچه در آمد هيچكس با وى نبود و چون نيك نظر كرد كس را نيافت كه راه را به او بنمايد يا سوى منزلش راهبر شود يا اگر دشمنى پيش آيد حفاظ وى شود . پس همچنان در كوچه هاى كوفه سرگردان مىرفت و نمىدانست كجا مىرود تا به خانه هاى بنى جبلهء كنده رسيد و پيش رفت تا به در زنى رسيد طوعه نام كه كنيز فرزند دار اشعث - بن قيس بود كه آزادش كرده بود و اسيد حضرمى او را به زنى گرفته بود و بلال را براى وى آورده بود . بلال با كسان برون شده بود و مادرش به انتظار وى ايستاده بود . گويد : ابن عقيل به آن زن سلام گفت كه جواب او را بداد آنگاه به دو گفت : « اين كنيز خدا آبى به من ده » زن به درون رفت و او را سيراب كرد . پس ابن عقيل بنشست و زن ظرف را ببرد و باز آمد و گفت : « اى بنده خدا مگر آب نخوردى ؟ » گفت : « چرا » گفت : « پس سوى كسانت برو . » اما ابن عقيل خاموش ماند . باز آن زن سخن خويش را تكرار كرد ، اما ابن عقيل خاموش ماند و به او