محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2935

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بكشت مگر پدر تو و حجر ، كار حجر چنان شد كه دانسته اى . پس از آن پيوسته مصاحبت ترا نكو مىداشت و به حاكم كوفه نوشت كه نيازى كه پيش تو دارم هانى است ؟ » گفت : « چرا ؟ » گفت : « پاداش من اين بود كه يكى را در خانه ات نهان كردى كه مرا بكشد ؟ » گفت : « چنين نكرده‌ام . » گويد : پس آن مرد تميمى را كه به خبر گيرى آنها گماشته بود بياورد و چون هانى او را بديد بدانست كه قضيه را به عبيد الله خبر داده و گفت : « اى امير چنان بود كه خبر يافته اى ، اما حمايت از تو بر نمىگيرم ، تو و كسانت در امانيد هر كجا مىخواهى برو . » گويد : عبيد الله يكه خورد و مهران كه بر سر وى ايستاده بود و عصايى به دست داشت گفت : « چه ذلتى ! اين بندهء بافندهء ترا در قلمروت امان مىدهى ؟ » عبيد الله گفت : « بگيرش » پس مهران عصا را بينداخت و دو گيسوى هانى را بگرفت و صورتش را بالا نگهداشت ، عبيد الله عصا را برگرفت و به صورت هانى كوفت ، آهن عصا در آمد و به ديوار فرو رفت و چندان به صورت او زد كه بينى و پيشانيش بشكست . مردم سر و صدا را شنيدند و خبر به طايفهء مذحج رسيد كه بيامدند و خانه را در ميان گرفتند . عبيد الله بگفت تا هانى را در اطاقى انداختند . مذحجيان بانگ برداشتند . عبيد الله به مهران گفت كه شريح را پيش وى آرد كه برفت و بياورد و او را پيش هانى فرستاد ، نگهبانى را نيز همراه وى كرد هانى گفت : « اى شريح مىبينى كه با من چه كرد ؟ » گفت : « ترا زنده مىبينم » گفت : « با اين وضع كه مىبينى زنده‌ام ؟ به قوم من بگو اگر بروند مرا