محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2929

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چنان بود كه يزيد از عبيد الله بن زياد آزرده خاطر بود اما سرجون گفت : « اگر معاويه زنده شود مطابق رأى او كار مىكنى ؟ » گفت : « بله » سرجون فرمان عبيد الله را دربارهء ولايتدارى كوفه در آورد و گفت : « رأى معاويه چنين بود و وقتى مىمرد دستور اين نامه را داد . » گويد : پس يزيد به رأى وى عمل كرد و دو شهر را براى عبيد الله يك جا كرد و فرمان خويش را دربارهء كوفه براى وى فرستاد ، آنگاه مسلم بن عمرو باهلى را كه به نزد وى بود پيش خواند و فرمان بصره را با وى براى عبيد الله فرستاد و با آن چنين نوشت : « اما بعد : دوستداران من از مردم كوفه به من نوشته‌اند و خبر « داده‌اند كه ابن عقيل در كوفه جماعت فراهم مىكند تا ميان مسلمانان « اختلاف افكند ، وقتى اين نامهء مرا خواندى حركت كن و پيش مردم كوفه « رو و ابن عقيل را بجوى چنان كه مهره را مىجويند تا وى را بيابى و به « بند كنى يا بكشى يا تبعيد كنى و السلام . » گويد : مسلم بن عمر روان شد تا در بصره پيش عبيد الله بن زياد رسيد . عبيد الله دستور داد لوازم فراهم كنند و آماده شوند كه فردا سوى كوفه حركت كند . گويد : حسين نيز نامه اى براى مردم بصره نوشته بود . ابو عثمان نهدى گويد : حسين همراه يكى از غلامانشان به نام سليمان نامه اى نوشت و نسخهء آن را به هر يك از سران پنج ناحيه بصره و بزرگان آنجا فرستاد چون : مالك بن مسمع بكرى و احنف بن قيس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم و عمرو بن عبيد الله بن معمر كه نسخه اى از نامهء وى به همه سران بصره رسيد به اين مضمون : « اما بعد ، خداى ، محمد صلى الله عليه و سلم را از مخلوق خويش