محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2925

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« كند و السلام . » ابو المخارق راسبى گويد : كسانى از شيعيان در بصره در خانه زنى از عبد القيس به نام ماريه دختر سعد يا منقذ فراهم آمدند و چند روز ببودند ماريه شيعه بود و خانه اش محل ديدار شيعيان بود كه در آنجا سخن مىكردند . ابن زياد از آمدن حسين خبر يافته بود و به عامل خويش در بصره نوشته بود كه ديدگاه نهد و راه را بگيرد . گويد : يزيد بن نبيط كه از مردم عبد القيس بود بر آن شد كه سوى حسين رود . وى ده پسر داشت گفت : « كدامتان با من مىآييد ؟ » دو تن از پسرانش به نام عبد الله و عبيد الله آماده شدند . يزيد در خانهء آن زن گفت : « آهنگ رفتن كرده‌ام و مىروم » گفتند : « از ياران ابن زياد بر تو بيم داريم » گفت : « وقتى مركب من در دشت به راه افتد هر كه خواهد از پى من برآيد . » گويد : يزيد روان شد و شتابان برفت تا پيش حسين عليه السلام رسيد و در ابطح به محل وى رفت ، حسين از آمدن وى خبر يافت و به طلب او برون آمد . آن مرد به محل حسين رفت گفتند : « به طرف منزلگاه تو آمده » و از پى او برفت و چون حسين او را نيافت در محل وى در انتظارش نشست آنگاه مرد بصرى بيامد و او را در محل خويش نشسته ديد و گفت : « به كرم و رحمت خدا بايد شادمان بود . » آنگاه سلام گفت و به نزد حسين نشست و منظورى را كه براى آن آمده بود با وى بگفت كه براى او دعاى خير كرد . آنگاه با وى ببود تا حركت كرد . يزيد همراه امام بجنگيد و او و دو پسرش با وى كشته شدند . گويد : حسين مسلم بن عقيل را خواست و او را همراه قيس بن مسهر صيداوى و عمارة بن عبيده سلولى و عبد الرحمان بن عبد الله ارحبى فرستاد و به او دستور داد كه از خدا ترسان باشد و كار خويش را نهان دارد و دقيق باشد اگر مردم را فراهم و هم پيمان ديد زودتر به او خبر دهد .