محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2918

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : عبيد الله با سران مردم بصره بيامد و روى بسته وارد كوفه شد و بر هر جمعى كه مىگذشت و سلام مىگفت مىگفتند : « سلام بر تو ، اى پسر دختر پيمبر خداى » كه پنداشتند او حسين بن على عليه السلام است . گويد : و چون وارد قصر شد ، غلام خويش را پيش خواند و سه هزار به او داد و گفت : « برو و كسى را كه مردم كوفه با وى بيعت مىكنند بجوى و به دو بگوى كه يكى از مردم حمصى كه براى اين كار آمده اى و اين مال را به دو مىدهى كه از آن نيرو گيرد . » گويد : عبيد الله با وى همچنان لطف و مدارا كرد تا وى را به پيرى از مردم كوفه راهبرى كردند كه عهده دار بيعت بود كه او را بديد و خبر خويش را با وى بگفت . پير به دو گفت : « از ديدار تو خرسند شدم و آزرده دل ، خرسند شدم از اينكه خدايت راهبرى كرده ، آزرده خاطر شدم از اين كه هنوز كار ما استوار نشده » آنگاه او را پيش مسلم برد كه مال را از او بگرفت و با وى بيعت كرد . گويد : غلام پيش عبيد الله بازگشت و خبر را با وى بگفت . گويد : وقتى عبيد الله بن زياد آمد مسلم از خانه اى كه بود به خانهء هانى بن عروهء مرادى رفت . گويد : مسلم به حسين بن على عليه السلام نوشت و به دو خبر داد كه دوازده هزار كس از مردم كوفه بيعت كرده‌اند و گفت بيايد . گويد : عبيد الله بن زياد به سران مردم كوفه گفت : « چرا هانى بن عروه جزو كسانى كه پيش من آمده‌اند نيامده است ؟ » گويد : محمد بن اشعث با كسانى از قومش پيش هانى رفتند . وى بر در خانه خويش بود به دو گفتند : « امير از تو سخن كرد و در انتظار تو است پيش وى برو » و چندان بگفتند كه با آنها سوار شد و پيش عبيد الله رفت كه شريح قاضى پيش وى بود و چون هانى را بديد گفت : « اجل