محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2915
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : مصعب بن عبد الرحمان نيز به مقابلهء عمرو بن زبير رفت كه يارانش پراكنده شدند و مصعب به عمرو رسيد . عبيدة بن زبير به عمرو گفت : « بيا من ترا پناهى مىكنم . » گويد : پس عبيدة بن زبير پيش عبد الله بن زبير رفت و گفت : « من عمر را پناهى كردهام ، تو نيز پناه مرا تأييد كن » اما عبد الله نپذيرفت و در مقابل هر كس كه در مدينه زده بود او را بزد و در زندان عارم بداشت . واقدى گويد : دربارهء حديث عمرو بن زبير اختلاف كردهاند و من همه را نوشتم . رباح بن مسلم گويد : عمرو بن سعيد را به كار عبد الله بن زبير فرستادند ، ابو شريح به دو گفت : « به مكه هجوم مبر كه شنيدم پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم مىگفت : فقط لختى از روز خدا اجازهء جنگ در مكه داد آنگاه حرمت آن باز آمد . » گويد : اما عمرو نخواست گفتهء او را گوش گيرد و گفت : « اى پير مرد ما حرمت مكه را بهتر از تو مىدانيم . » گويد : آنگاه عمر بن سعيد سپاهى با عمرو بن زبير فرستاد ، انيس بن عمرو و زيد غلام محمد بن عبد الله بن مخزومى همراه وى بودند همه جمعشان دو هزار كس بود ، مردم مكه با آنها بجنگيدند كه انيس بن عمرو كشته شد با مهاجر وابستهء قلمس و بسيار كس ديگر . سپاه عمرو هزيمت شد و عبيدة بن زبير بيامد و به عمرو برادر خويش گفت : « تو در حمايت منى و منت پناهى كردهام . » و او را پيش عبد الله بن زبير برد كه چون او را بديد گفت : « اى نابكار اين خون چيست كه به صورت دارى ؟ » عمرو شعرى به اين مضمون خواند : « ما از پشت زخم نمىخوريم « بلكه خون روى قدمهايمان مىريزد »