محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2911
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الله گفت : « نمىخواهم جنگ كنند يا اختلاف كنند يا نابود شوند ، اما وقتى همهء مردم بيعت كردند و جز من كسى نماند بيعت مىكنم . » گويد : پس او را رها كردند كه از او بيم نداشتند . گويد : ابن زبير برفت تا به مكه رسيد كه عمرو بن سعيد حاكم آنجا بود و چون آنجا رسيد گفت : « من پناهندهام » و در نماز جماعت آنها حضور نمىيافت و در مراسم حج با آنها شركت نمىكرد . با ياران خويش به يكسو مىايستاد و با همانها در مراسم حضور مىيافت و با ياران خويش نماز مىكرد . گويد : وقتى حسين سوى مكه رفت اين آيه را مىخواند : « * ( فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قال رَبِّ نَجِّنِي من الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ 28 : 21 ) * [ 1 ] » يعنى : « از آن شهر ترسان و نگران برون شد و گفت : « پروردگارا مرا از گروه ستمگران نجات بخش . » و چون وارد مكه شد اين آيه را خواند : « * ( وَلَمَّا تَوَجَّه تِلْقاءَ مَدْيَنَ قال عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ 28 : 22 ) * » [ 2 ] يعنى : « و چون رو سوى مدينه كردن گفت : « شايد پروردگارم مرا به ميانه راه هدايت كند . » در همين سال به ماه رمضان يزيد ، وليد بن عتبه را از مدينه برداشت و عمرو بن سعيد اشدق را بر آنجا گماشت و در رمضان همين سال عمرو بن سعيد به مدينه آمد . به گفتهء واقدى وقتى خبر مرگ معاويه و بيعت با يزيد به وليد رسيد عبد الله ابن عمر در مدينه نبود و وقتى ابن زبير و حسين را به بيعت يزيد خواند نپذيرفتند و همان شب سوى مكه رفتند و ابن عباس و ابن عمر كه از مكه باز مىرفتند آنها را بديدند و گفتند : « چه خبر داريد ؟ »
--> [ 1 ] سوره قصص : 28 آيهء 20 [ 2 ] سوره قصص : 28 آيهء 21