محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2905
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وقتى يزيد به زمامدارى رسيد انديشه اى نداشت جز آنكه از آن چند كس كه دعوت معاويه را به بيعت يزيد نپذيرفته بودند بيعت بگيرد و كارشان را به سر برد ، پس به وليد نوشت : « به نام خداى رحمان رحيم « از يزيد امير مؤمنان به وليد بن عتبه . اما بعد ، معاويه يكى از « بندگان خدا بود كه او را حرمت داد و خليفه كرد و قدرت و سلطه داد كه به « مدت مقدر زندگى كرد و به وقت مقرر بمرد ، خدايش رحمت كند « كه نكو زيست و نيك و پرهيز كار بمرد و السلام . » و نيز در صفحه اى كه گويى گوش موشى بود نوشت : « اما بعد ، حسين و عبد الله بن عمر و عبد الله بن زبير را سخت « و بىامان به بيعت وادار كن تا بيعت كنند و السلام . » گويد : و چون خبر مرگ معاويه به وليد رسيد وحشت كرد و آن را سخت مهم شمرد و كس فرستاد و مروان را پيش خواند . و چنان بود كه وقتى وليد به مدينه آمده بود مروان نابدلخواه پيش وى آمد و چون وليد اين بديد در حضور همنشينان خود ناسزاى او گفت و مروان خبر يافت كه پيش وى نيامد و از او جدايى گرفته بود تا خبر مرگ معاويه رسيد ، و چون هلاك معاويه و دستورى كه رسيده بود كه آن كسان را به بيعت وادار كند به نظر وليد سخت بزرگ مىنمود به مروان روى آورد و او را پيش خواند و چون نامهء يزيد را براى وى خواند انا للَّه گفت و رحمت فرستاد . آنگاه وليد دربارهء قضيه با وى مشورت كرد و گفت : « به نظر تو مىبايد چه كنم ؟ » گفت : « رأى من اين است كه هم اكنون اين كسان را پيش از آنكه از مرگ معاويه خبردار شوند بخواهى و به بيعت و اطاعت بخوانى ، اگر بيعت كردند بپذيرى و دست از آنها بدارى و اگر نپذيرفتند پيششان آرى و گردنشان بزنى كه اگر از مرگ معاويه خبر يابند هر كدامشان در ناحيه اى قيام كند و مخالفت و دشمنى كند و براى