محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2900
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : « همه كسان از زندان وى برون شده بودند ، به جز ابرهة الصباح » معاويه به ابرهه گفت : « چرا تو نيز با يارانت نرفتى ؟ » گفت : « دشمنى على با دوستى تو مانع من نشد ، اما نتوانستم رفت » گويد : و معاويه آزادش كرد . عبد الله بن مسعدهء فزارى گويد : معاويه در يكى از ولايتهاى شام فرود آمد و بر روى بامى بر كنار راه فرشى براى وى گستردند . به من اجازه حضور داد كه با وى نشستم ، قطارها و بارها و اسبها از آنجا مىگذشت . گفت : « اى ابن مسعده ، خدا ابو بكر را رحمت كند ، دنيا را نخواست ، دنيا نيز او را نخواست . اما عمر - يا گفت ابن حنتمه - دنيا او را خواست اما او دنيا را نخواست . عثمان از دنيا بهره گرفت ، دنيا نيز از او بهره گرفت . ولى ما در دنيا غوطه زديم . » گويد : گويى از اين سخن پشيمان شد كه گفت : « به خدا اين ملكى است كه خداوند به ما داده است . » على بن عبيد الله گويد : عمرو بن عاص به معاويه نوشت و خواست ولايتدارى مصر را كه به دو داده بود به پسرش عبد الله نيز دهد . معاويه گفت : « ابو عبد الله خواستم بنويسد و ياوه گفته ، شاهد باشيد كه اگر پس از او ماندم فرمانش را لغو مىكنم . » گويد : عمرو بن عاص مىگفت : « هر وقت معاويه را مىديدم كه پايى را روى پاى ديگر نهاده و چشم فرو هشته به يكى مىگويد : « بگوى » بر او رحمت مىآوردم . » على بن محمد گويد : عمرو بن عاص به معاويه گفت : « اى امير مؤمنان مگر من از همه كسان براى تو نيكخواهتر نيستم ؟ » گفت : « هر چه دارى از آن دارى . » جويرية بن اسماء گويد : پسر بن ابى ارطاة به نزد معاويه وهن على گفت . زيد