محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2878
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « مىبينم كه دنياى مرا تباه كردى و آخرت خويش را » گويد : « پس زياد او را بكشت و دخترش را نيز بياورد و بكشت . » گويد : مرداس بن اديه در اهواز قيام كرد ، پيش از آن ابن زياد او را به زندان كرده بود . جلاد بن يزيد باهلى گويد : ابن زياد مرداس بن اديه را به زندان كرده بود و زندانبان كه عبادت و كوشش وى را مىديد شبانگاه به او اجازه مىداد كه مىرفت و سپيده دم باز مىگشت و وارد زندان مىشد . يكى از دوستان مرداس همدم ابن زياد بود ، شبى ابن زياد از خوارج سخن آورد و گفت كه عزم دارد صبحگاهان آنها را بكشد . دوست مرداس به خانهء وى رفت و به آنها خبر داد و گفت : « كس به زندان پيش ابو بلال فرستيد و بگوييد وصيت كند كه كشته مىشود . » مرداس اين را بشنيد زندانبان نيز خبر يافت و شب بدى گذرانيد از ترس اينكه مرداس خبر را بداند و باز نيايد اما چون وقت بازگشت وى رسيد بيامد . زندانبان به دو گفت : « خبر دارى كه امير چه تصميم دارد ؟ » گفت : « آرى » گفت : « با وجود اين آمدى ؟ » گفت : « پاداش نيكى تو اين نبود كه به سبب من عقوبت شوى » گويد : صبحگاهان عبيد الله كشتار خوارج را آغاز كرد و مرداس را پيش خواند و چون حضور يافت ، زندانبان كه شوهر دايهء ابن زياد بود برجست و پاى او را بگرفت و گفت : « اين را به من ببخش » و قصهء او را بگفت و ابن زياد مرداس را به او بخشيد و آزادش كرد . يونس بن عبيد گويد : ابو بلال مرداس كه از بنى ربيعه بود ، با چهل كس سوى اهواز رفت . ابن زياد سپاهى به مقابلهء آنها فرستاد ، سالارشان ابن حصين تميمى بود كه ياران وى را كشتار كردند و هزيمت شد و يكى از بنى تيم الله شعرى گفت به اين