محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2868

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « آرى » گويد : از او قول خواست كه گفتگويشان را به هيچ كس خبر ندهد . گويد : نخست طفره رفت و عاقبت قول داد و بيرون رفت . ابن زبير يكى را در راه وى نشانيده بود كه گفت : « برادرت ابن زبير مىگويد چه شد ؟ » و چندان اصرار كرد كه چيزى از او در آورد . گويد : معاويه پس از حسين ، ابن زبير را خواست و گفت : « همهء مردم به اين كار گردن نهاده‌اند مگر پنچ كس از قريش كه تو راهشان مىبرى . اى برادرزاده تو را به مخالفت چه حاجت ؟ » گفت : « من راهشان مىبرم ؟ » گفت : « بله ، تو راهشان مىبرى » گفت : « آنها را بخواه اگر بيعت كردند من نيز يكى از آنها هستم و گر نه دربارهء من با شتاب كارى نكرده اى » گفت : « آن وقت بيعت مىكنى ؟ » گفت : « آرى » گويد : خواست از او قول بگيرد كه گفتگويشان را به هيچ كس خبر ندهد . اما ابن زبير گفت : « اى امير مؤمنان ما در حرم خدا عز و جل هستيم و پيمان با خدا سنگين است » و قول نداد و برون شد . گويد : پس از آن عبد الله بن عمر را خواست و با وى نرمتر از اين زبير سخن كرد ، گفت : « نمىخواهم امت محمد را از پس خويش چون گلهء بىچوپان رها كنم ، همهء مردم به اين كار گردن نهاده‌اند ، مگر پنج كس از قريش كه تو راهشان مىبرى ، ت را به مخالفت چه حاجت ؟ » گفت : « مىخواهى كارى كنى كه مذموم نباشد و خونها را محفوظ دارد و به وسيلهء آن منظور تو انجام شود ؟ »