محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2853

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را با زياد گفته بود با آنها بگفت ، ملامتش كردند و به دو گفتند : « چرا نگفتى آن را نبود ؟ » گفت : « پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم فرمود كه مشورت گوى امانتدار است . » عبد الله گويد : از يكى از روايتگران شنيدم كه زياد شريح را پيش خواند و دربارهء بريدن دست خويش مشورت كرد كه گفت : « مكن ، كه اگر بمانى دست بريده باشى و اگر بميرى با خويش جنايت كرده باشى . » گفت : « به خدا چطور با طاعون زير يك لحاف بخوابم ؟ » گويد : مصمم شد دست را ببرد ، و چون آتش و داغزنها را ديد ، وحشت كرد و از اين كار چشم پوشيد . ابن ابى زياد گويد : وقتى مرگ زياد در رسيد پسرش به دو گفت : « پدر شصت جامه فراهم آورده‌ام كه كفن تو كنم » گفت : « پسرم ، نزديك است كه پدرت پوششى بهتر از اين پوشش داشته باشد يا بىپوشش بماند . » گويد : پس بمرد و در ثوبه نزديك كوفه به خاك رفت . آنگاه يزيد به ولايتدارى حجاز رفت . مسكين بن عامر دارمى در مرگ او شعرى گفت به اين مضمون : « وقتى زياد از ما جدا شد « آشكارا ديدم كه فزونى از اسلام برفت » فرزدق به جواب مسكين شعرى گفت ، وى تا زياده زنده بود هجاى او نگفته بود . مضمون شعر چنين بود : « اى مسكين ! خدا چشمت را بگرياند « كه اشك آن به ضلالت روان شد و فرو ريخت