محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2830

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه گفت : « دست بداريد ، هى ، دربارهء على چه مىگويى ؟ » گفت : « به خدا ، اگر با تيغها و كاردها پاره پاره‌ام كنى جز آنچه شنيدى نخواهم گفت » گفت : « بايد او را لعن كنى و گر نه گردنت را مىزنم » گفت : « در اين صورت به خدا بايد گردنم را بزنى و اگر مصر باشى كه گردنم را بزنى به كار خدا راضيم و تو تيره روز مىشوى » زياد گفت : « به گردنش بزنيد . » سپس گفت : « بند آهنينش نهيد و به زندانش افكنيد . » گويد : پس از آن كس از پى عبد الله بن خليفهء طايى فرستاد كه با حجر همراه بوده بود و جنگى سخت كرده بود . بكير بن حمران احمرى را كه دستيار عاملان بود سوى او فرستاد و تنى چند از ياران خويش را نيز همراه او كرد كه به طلب وى رفتند و او را در مسجد عدى بن حاتم پيدا كردند و بيرونش كشيدند و چون خواستند او را كه مردى با مناعت بود ببرند مقاومت كرد و با آنها بجنگيد كه زخمدارش كردند و چندان سنگ به او زدند كه از پاى در آمد و ميثاء خواهرش فرياد زد : « اى مردم طى ، اين خليفه را كه زبان و نيزهء شماست تسليم مىكنيد ؟ » و چون احمرى فرياد او را شنيد بيم كرد كه مردم طى بر ضد او فراهم آيند و هلاك شود . پس بگريخت . گروهى از زنان طى بيامدند و اين خليفه را به خانه اى بردند . احمرى برفت تا پيش زياد رسيد و گفت : « مردم طى بر ضد من فراهم شدند كه تاب آنها نداشتم و پيش تو آمدم . » گويد : زياد كس فرستاد و عدى را كه در مسجد بود بياوردند و او را به زندان كرد و گفت : « اين خليفه را بيار » گفت : « چگونه كسى را بيارم كه او را كشته‌اند ؟ » گفت : « بيارش تا ببينم كه او را كشته‌اند . »