محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2827

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « از اطاعت به در نرفته‌ام و از جماعت جدا شده‌ام . بر بيعت خويش هستم . » گفت : « اى حجر ، ابدا ، ابدا ، به دستى زخم مىزنى و به دست ديگر مرهم مىنهى و مىخواهى وقتى خدا ترا به دست ما داد كه همه را ببخشيم ، ابدا . » گفت : « مگر امانم نداده اى تا پيش معاويه روم و او در كار من بنگرد . » گفت : « چرا ، چنين كرده‌ايم ، او را به زندان بريد . » گويد : وقتى او را از پيش زياد بردند گفت : « به خدا اگر به خاطر امان نبود زنده از اينجا بيرون نمىرفت . » عوانه گويد : زياد گفت : « به خدا سخت علاقه دارم كه شاهرگش بريده شود . » شعبى گويد : وقتى حجر را از پيش زياد مىبردند بانگ زد : « خدايا بر بيعت خويش هستم ، آن را فسخ نمىكنم و نمىخواهم آن را فسخ كنند خدا و مردم مىشنوند . » كلاهى دراز به سر داشت و صبحگاهى سرد بود . ده روز به زندان بود و همه كار زياد جستجوى سران اصحاب حجر بود . گويد : عمرو بن حمق و رفاعة بن شداد برفتند تا به مداين رسيدند و از آنجا به سرزمين موصل رفتند و در كوهى نهان شدند ، عامل آن روستا خبر يافت كه دو كس در كوه نهان شده‌اند . وى از مردم همدان بود به نام عبد الله پسر ابى بلتعه و از كار آنها حيرت كرد و با چند سوار سوى كوهستان رفت ، مردم محل نيز با وى بودند و چون پيش آنها رسيد هر دو بيامدند ، عمرو بن حمق بيمار بود ، شكمش آب آورده بود و سر مقاومت نداشت ، اما رفاعة بن شداد كه جوانى نيرومند بود بر اسب اصيل خويش جست و به حجر گفت : « براى دفاع از تو مىجنگم . » گفت : « جنگيدن تو براى من سودى ندارد ، اگر مىتوانى خودت را نجات بده . » پس رفاعه به آنها حمله برد كه راه گشودند كه برون شد و اسبش او را مىبرد