محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2810
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « خطر درندگان از زياد كمتر است » گويد : حركت كرديم ، چيزى پشت سرمان بود ، يكى دنبال ما بود كه از ما دور نمىشد . گفتم : « اى مقاعس اين شخص را مىبينى كه همه چيز را جز او پشت سر مىگذاريم و از اول شب بدنبال ماست ؟ » گفت : « اين درنده است » گويد : گويى اين را فهميد كه بيامد و ميان راه بخفت و چون اين را بديديم ، پياده شديم و زانوى شترانمان را ببستيم و من كمان خويش را برگرفتم . مقاعس گفت : « اى روباه ، ميدانى از كجا سوى تو گريختهايم ؟ از زياد » گويد : درنده دم خويش را تكان داد و گرد آن بما و شترانمان رسيد . گفتم : « تير بيندازم . » مقاعس گفت : « تحريكش مكن ، وقتى صبح شد مىرود . » گويد : درنده سر و صدا مىكرد و مىغريد و مقاعس به آن نهيب مىزد تا صبح دميد و چون او را بديد برفت . فرزدق در اين باب شعرى دارد به اين مضمون : « از بس آنچه در شب رودها ديدم « ديگر خودم را ترسو نمىدانم . « شيرى بود كه گويى پاپوش داشت « با پنجه هاى درشت و ناخنهاى تيز « وقتى سر و صداى آن را شنيدم جانم بلرزيد « و گفتم راه فرار كو ؟ « بخويشتن دل دادم و گفتم صبورى كن « و در آن تنگنا تنبانم را محكم كردم