محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2270
تاريخ الطبرى ( فارسي )
در آمد ، گفتى جان داده بود و من او را بخانهء فاطمه دختر اوس ، مادر بزرگ ابراهيم عدى بردم . گويد : و چنان بود كه عبد الملك و بنى اميه براى اين كار از خاندان عدى حق - شناسى مىكردند . ابو بكر بن حارث گويد : گويى عبد الرحمان بن عديس بلوى را مىبينم كه پشت به مسجد پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم داده بود ، عثمان در محاصره بود ، مروان بن حكم برون آمد و گفت : « هماورد كيست ؟ » گويد : عبد الرحمان بن عديس به فلان بن عروه گفت : « با اين مرد مقابله كن » جوانى بلند قد سوى او رفت و دامن زره را بگرفت و زير كمر بند خويش محكم كرد كه ساق وى نمايان شد . مروان به طرف او جست و ابن عروه ضربتى به گردن وى زد . گويى او را مىبينم كه بهم مىپيچيد و عبيد بن رفاعهء زرقى به طرف او رفت كه خلاصش كند . گويد : فاطمه دختر اوس ، و مادر بزرگ ابراهيم بن عدى كه مروان را شير داده بود بر او جست و گفت : « اگر قصد كشتن اين مرد را دارى كه كشته شد و اگر مىخواهى با گوشتش بازى كنى اين كار زشت است » گويد : عبيد دست از مروان بداشت و بنى اميه پيوسته سپاس او مىداشتند و بعدها ابراهيم را به كار گماشتند . ابن اسحاق گويد : عبد الرحمان بن عديس بلوى وقتى از مصر سوى مدينه رفت شعرى به اين مضمون گفت : « اربلبس و صعيد آمدند « و سلاح آهنين داشتند « و حق خدا را طلب ميكردند « و با آنچه مىخواستيم باز گشتند