محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2261
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تو را بشنوند » گويد : عثمان رو به على كرد و گفت : « من خويشاوند توام به خدا اگر اين گرفتارى از تو بود به رفع آن ميپرداختم ، برو و با آنها سخن كن كه از تو شنوايى دارند . » على گفت : « به خدا چنين نمىكنم بگو بيايند و عذر خويش را به آنها بگوى » عثمان گفت : « بياييد . » گويد : چون بيامدند بعنوان خلافت به او سلام نكردند و دانستم كه اين عين شر است . گفتند : « سلام بر شما باد » گفتيم : « سلام بر شما نيز باد » گويد : آنگاه مصريان سخن كردند و در كار سخن كردن ابن عديس را پيش انداختند كه از اعمال ابن سعد در مصر سخن آورد و گفت كه با مسلمانان و ذميان بد - رفتارى مىكند و در كار غنايم مسلمانان عدالت نمىكند و چون در اين بابت با وى سخن كنند ميگويد اين نامهء امير مؤمنان است كه به من نوشته . آنگاه از كارهايى كه عثمان در مدينه كرده بود و مخالف عمل ابو بكر و عمر بود سخن آوردند . ابن عديس گفت : « از مصر آمده بوديم و قصد كشتن تو داشتيم مگر اينكه از خلافت كناره كنى اما على و محمد بن مسلمه ما را پس فرستادند و محمد تعهد كرد از كارهايى كه گفتيم دست بدارى . » آنگاه رو به محمد كرد و گفت : « مگر تو با ما چنين نگفتى ؟ » گويد : گفتم : « چرا » آنگاه گفت : « و ما سوى ديار خودمان رفتيم و به يارى خدا متكى بوديم كه بر ضد تو حجتهاى مكرر داشتيم . و چون به بويب رسيديم غلام تو را گرفتيم و نامهء ترا به مهر تو به عنوان عبد الله بن سعد گرفتيم كه دستور داده اى به ما تازيانه بزند و سر و