محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2252
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اين غلام من است كه بىخبر من رفته » گفتند : « اين شتر تو است ؟ » گفت : « از خانه بىخبر من گرفته » گفتند : « انگشتر تو است ؟ » گفت : « از روى آن نقش كردهاند » و چون عثمان كار خويش و قيام مردم را بديد به معاوية بن ابى سفيان كه در شام بود چنين نوشت : « بنام خداى رحمان رحيم ، « اما بعد مردم مدينه كافر شدهاند و از اطاعت بدر رفتهاند و « پيمان شكستهاند از جنگاوران شام كه پيش تواند ، بهر وسيله پيش من « فرست . » گويد : و چون نامهء وى به معاويه رسيد اهمال كرد كه مخالفت با ياران پيمبر را كه از اجتماعشان خبر يافته بود خوش نداشت و چون جواب معاويه تأخير شد عثمان به يزيد بن اسد بن كرز و مردم شام نامه نوشت كه بيايند و حقوقى را كه بر آنها داشت ياد كرد و از خليفگان سخن آورد كه خدا عز و جل اطاعت و نيكخواهيشان را فرمان داده بود . و وعده داد كه آنها را سپاهيان و خاصان خود مىكند و منتى را كه بر آنها داشت و نيكىها كه كرده بود بيادشان آورد و گفت اگر كمك ميكنيد ، زود ، زود ! كه اين قوم به همين زودى به من ميتازند . گويد : و چون نامه را براى آنها خواندند يزيد بن اسد بجلى قسرى بپاخاست و حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه از عثمان ياد كرد و حق او را بر شمرد و كسان را به يارى وى ترغيب كرد و گفت كه بايد سوى او روان شوند و كسان بسيار پيرو او شدند و با وى حركت كردند و چون به وادى القرى رسيدند خبر آمد كه عثمان را كشتهاند و آنها بازگشتند .