محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2699

تاريخ الطبرى ( فارسي )

چون او را ديديم از مهابت وى از مقابلش به يكسو رفتيم و چون گذشت از دنبالش رفتيم ، در آن اثنا يكى بانگ زد خدا را كمك و دو كس را ديديم كه در هم آويخته بودند كه مشتى به سينه اين زد و مشتى به سينه آن ديگر زد و گفت : « دور شويد . » گويد : يكيشان گفت : « اى امير مؤمنان اين از من بزى خريده و شرط كرده‌ام كه در ناقص و بريده ندهد و درمى ناقص به من داده كه پس آوردم و سيليم زد . » على به آن ديگرى گفت : « چه مىگويى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان راست مىگويد . » گفت : « به شرط او عمل كن . » آنگاه به سيلى زننده گفت : « بنشين . » و به سيلى خورده گفت : « قصاص بگير . » گفت : « اى امير مؤمنان يا ببخشم . » گفت : « اين مربوط به تو است . » گويد : وقتى آن كس برفت على گفت : « اى گروه مسلمانان بگيريدش . » پس او را بگرفتند و او را بر پشت يكى بار كرد ، چنان كه شاگردان مكتب را بار مىكند . آنگاه پانزده تازيانه به او زد و گفت : « اين عقوبت تو است به سبب حرمتى كه از آن شخص ببردى . » ابو خالد بن جابر گويد : شنيدم كه حسن وقتى على عليه السلام كشته شده بود به سخن ايستاده بود و مىگفت : « امشب ، شبى كه قرآن نازل شد و عيسى بن مريم عروج كرد و يوشع بن نون يار موسى عليه السلام كشته شد . مردى را كشتيد كه هيچ كس از اسلافش از او پيشى نگرفت و هيچ كس از اخلاقش به پايهء او نرسد . به خدا كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم او را با دسته اى مىفرستاد و جبريل به سمت راست وى بود و ميكائيل به سمت چپ . به خدا زرد و سفيدى به جا ننهاد مگر هشتصد يا هفتصد كه براى خريد خادمه اى نگهداشته بود . پايان جلد ششم