محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2690
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « على وقتى برون مىشود براى مراقبت كسى همراه او نيست » معاويه بگفت تا او را بكشتند و ساعدى را كه طبيب بود پيش خواند كه چون او را بديد گفت : « يكى از دو چيز را برگزين : يا آهنى سرخ مىكنم و به جاى شمشير مىنهم ، يا شربتى به تو مىخورانم كه نسل را مىبرد اما به مىشوى ، كه ضربتى زهر آگين است . » معاويه گفت : « تاب آتش نيارم ، بريدن نسل مهم نيست كه چشمم به يزيد و عبد الله روشن است . » پس طبيب شربت را به دو خورانيد كه به شد اما پس از آن فرزند نياورد . آنگاه معاويه بگفت تا بر محراب اطاقك بسازند و شبانگاه كشيك بان نهند و هنگام سجده نگهبانان بالاى سرش بايستند . عمرو بن بكر آن شب در كمين عمرو نشست اما برون نيامد كه از درد شكم مىناليد و به خارجة بن حذافه كه سالار نگهبانان وى بود و از بنى عامر بن لوى ، دستور داد كه برون شد تا با كسان نماز كند . عمرو به دو حمله برد كه مىپنداشت پسر عاص است و ضربتى زد و او را بكشت ، مردم دستگيرش كردند و وى را پيش عمرو بردند كه سلام امارت به او مىگفتند . گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « عمرو بن عاص » گفت : « پس من كى را كشتم ؟ » گفتند : « خارجة بن حذافه » گفت : « اى فاسق ! به خدا پنداشتم كسى جز تو نيست » عمرو گفت : « قصد من داشتى اما خدا خارجه را منظور داشت » آنگاه عمرو او را پيش آورد و بكشت و چون خبر به معاويه رسيد شعرى براى عمرو نوشت به اين مضمون :