محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2680
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « رأى تو چيست ؟ » گفت : « برويد و آنها را وا گذاريد . » گويد : قوم اطاعت وى كردند و برفتند ، مردم بكر و عبد القيس گفتند ، رأى صبره براى قومش نيك بود و آنها نيز كناره گرفتند . مردم بنى تميم گفتند : « رهاشان نمىكنيم و بر سر مال با آنها مىجنگيم . » احنف گفت : « كسانى كه خويشاونديشان با آنها دور تر بود از جنگشان صرف نظر كردند . » گفتند : « به خدا با آنها جنگ مىكنيم . » گفت : « پس من با شما همراهى نمىكنم . » و از آنها كناره كرد . گويد : تميميان ، ابن مجاعه تميمى را سالار خويش كردند و جنگ انداختند . ضحاك به ابن مجاعه حمله برد و ضربتى به او زد . عبد الله به گردن وى آويخت كه هر دو به زمين غلطيدند و همچنان در هم آويخته بودند ، در دو گروه زخمى بسيار شد اما كس كشته نشد . فرستادگان پنج ناحيه گفتند : « كارى نكرديم . كناره گرفتيم و آنها را وا گذاشتيم كه بجنگند » و به جدا كردنشان پرداختند و به مردم بنى تميم گفتند : « ما از شما گشاده دست تريم كه اين مال را به عموزادگان شما وا گذاشتيم و شما بر سر آن مىجنگيد . اين قوم مال را آوردهاند و به حميت افتادهاند ، اگر هم بدان دلبستهايد رهاشان كنيد . » گويد : پس تميميان برفتند . ابن عباس روان شد ، در حدود بيست كس با وى بود ، و سوى مكه رفت . ابو عبيده گويد : ابن عباس از بصره برون نشد تا وقتى كه على كشته شد و پيش حسن رفت و هنگام صلح ميان او و معاويه حضور داشت ، آنگاه به بصره بازگشت كه بنهء وى آنجا بود و آن را با اندك مالى از بيت المال همراه برد .