محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2668
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اين گفتگو سوى معاويه رفت و چون خبر به على رسيد گفت : « خدا لعنتش كند ، چرا همانند آقا عمل كرد و همانند بنده فرار كرد و همانند بد كار ، خيانت كرد . به خدا اگر مانده بود و توان دادن نداشت ، بيش از حبس وى كارى نمىكرديم ، اگر چيزى از مال وى به دست مىآمد مىگرفتيم و اگر مالى به دست نمىآورديم رهايش مىكرديم . » گويد : آنگاه على سوى خانه وى رفت و آن را بگشود و درهم كوفت . برادر مصقله ، نعيم بن هبيره شيعه و نيكخواه على بود . مصقله از شام همراه يكى از نصاراى بنى تغلب به نام حلوان براى او نامه نوشت به اين مضمون : « اما بعد . من درباره تو با معاويه سخن كردم وعده امارت و اميد حرمت داد . هماندم كه فرستاده من پيش تو آمد بيا و السلام . » گويد : مالك بن كعب ارحبى فرستاده را بگرفت و پيش على آورد كه نامه را گرفت و بخواند و دست نصرانى را ببريد كه بمرد . نعيم به مصقله برادر خويش نامه اى نوشت كه شعرى دراز است و چون نامه به دو رسيد بدانست كه فرستاده اش هلاك شده و چيزى نگذشت كه مردم تغلب از مرگ حلوان خبر يافتند و پيش مصقله آمدند و گفتند : « تو يار ما را فرستادى و او را به هلاكت دادى ، يا او را زنده كن ، يا خونبهايش را بده . » گفت : « زنده اش نمىتوانم كرد اما خونبهايش را مىدهم . » و بداد . عبد الرحمان بن جندب به نقل از پدرش گويد : وقتى خبر شكست بنى ناجيه و كشته شدن خريت به على رسيد گفت : « مادرش بيفتد ، چه كم خرد بود و چه با پروردگار خويش جسور . يك بار يكى پيش من آمد و گفت : در ميان ياران تو كسانى هستند كه بيم دارم از تو جدايى گيرند دربارهء آنها چه راى دارى ؟ » گفتم : « به سبب تهمت مؤاخذه نمىكنم و به موجب گمان عقوبت نمىكنم و جز با كسى كه به مخالفت و دشمنى من برخاسته باشد و آشكارا دشمنى كرده باشد