محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2665
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نمىشوم . » و معقل گردنش را بزد . گويد : آنگاه معقل كسان را فراهم آورد و گفت : « زكاتى را كه بابت اين سالها به عهده داريد بدهيد . » و دو زكات از آنها گرفت . پس از آن نصرانيان را با زن و فرزند همراه برد . مسلمانان به بدرقهء آنها آمده بودند و معقل بگفت كه پسشان فرستادند وقتى مىخواستند رفت به همديگر دست دادند و بگريستند : مردان با مردان و زنان با زنان مىگريستند . گويد : چنان نسبت به آنها رقت كردم كه هرگز دربارهء كسى چنان رقت نكردهام . گويد : معقل بن قيس به على نوشت : « اما بعد ، امير مؤمنان را از كار سپاهش و دشمنش خبر مىدهم : سوى دشمن رفتم كه در سواحل بود . آنجا با قبايلى انبوه و دلير و كوشا رو به رو شديم كه بر ضد ما فراهم آمده بودند و آماده مخالفت ما بودند . آنها را به اطاعت و جماعت و حكم كتاب و سنت دعوت كرديم و نامهء امير مؤمنان را براى آنها خوانديم و پرچم امان برايشان بر - افراشتيم . گروهى از آنها سوى ما متمايل شدند و گروه ديگر به دشمنى باقى ماندند . از آنها كه آمده بودند پذيرفتيم و با مخالفان جنگيديم كه خدا زبونشان كرد و ما را بر آنها ظفر داد . هر كه مسلمان بود آزادش كرديم و براى امير مؤمنان از او بيعت گرفتيم و زكاتى را كه به عهده داشتند از او گرفتيم ، هر كه مرتد بود گفتيم به مسلمانى باز آيد و گر نه او را خواهيم كشت ، همه باز آمدند مگر يكى كه او را كشتيم . نصرانيان را به اسيرى گرفتيم و همراه مىآريم كه مايهء عبرت ديگر اهل ذمه شود و اين مردم حقير و زبون از جزيه دادن سرباز نزنند و جرئت جنگ مسلمانان نكنند . اى امير مؤمنان ، خدايت رحمت كند و جنات نعيم را بر تو واجب كند و سلام بر تو باد . » گويد : آنگاه اسيران را بياورد تا بر مصقله بن هبيره شيبانى گذر كرد كه عامل