محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2658
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : برادر من كعب پسر فقيم به سخن ايستاد و گفت : « درست گفتى ، خدا راى تو را قرين صواب بدارد ، به خدا ، اميدوارم كه خدا ما را بر آنها ظفر دهد و اگر نه ، مرگ در راه حق مايهء آسودگى از دنياست . » گفت : « به بركت خدا حركت كنيد » گويد : روان شديم ، به خدا معقل مرا محترم مىداشت و هيچكس از سپاه را با من برابر نمىكرد و پيوسته مىگفت : « چه خوش گفتى كه مرگ در راه حق مايهء آسايش از دنياست ، به خدا راست گفتى و نكو گفتى و توفيق داشتى . » گويد : به خدا هنوز يك منزل نرفته بوديم كه پيك به ما رسيد كه شتابان راه مىسپرد و نامه اى از عبد الله بن عباس به دست داشت كه چنين بود : « اما بعد ، اگر فرستادهء من در جايى كه هستى به تو رسيد يا وقتى رسيد كه از آنجا حركت كرده اى ، از آنجا كه فرستادهء من به تو مىرسد حركت مكن تا گروهى كه سوى تو فرستادهايم برسد كه من خالد بن معدان طايى را كه مرد اصلاح است و دين و دليرى و شجاعت ، سوى تو فرستادهام ، حرف او را بشنو و قدر او را بدان و السلام . » گويد : معقل نامه را براى مردم خواند و حمد خدا كرد كه از اين سفر بيمناك بودند . گويد : پس بمانديم تا طايى بيامد و پيش معقل رسيد و به او سلام امارت گفت و هر دو در يك اردوگاه فراهم شدند . پس از آن حركت كرديم و سوى آن قوم رفتيم و آنها سوى كوهستان رامهرمز بالا رفتن گرفتند كه مىخواستند به قلعهء استوارى كه آنجا بود برسند ، مردم ولايت بيامدند و قصه را به ما بگفتند و ما از پى قوم حركت كرديم ، نزديك كوه رسيده بودند كه به آنها رسيديم و صف بستيم و با آنها رو به رو شديم . گويد : معقل ، يزيد بن مغفل را بر پهلوى راست خويش نهاد ، منجاب بن راشد