محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2655

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وى را به دست داشت به نام سويد و يكى از ابناء به نام وافد پسر بكر . از آنها نيز پنج كس را كشته بوديم . شب در آمد و از هم جدا شديم ، به خدا آنها از ما نفرت كرده بودند ، ما نيز از آنها نفرت كرده بوديم . زياد زخمى شده بود . من نيز زخمى شده بودم . گويد : آن قوم به يكسو رفتند ما نيز به يكسو بياراميديم ، لختى از شب گذشته بود كه روان شدند و ما از پى آنها برفتيم تا به بصره رسيديم و شنيديم كه سوى اهواز رفته‌اند و در يكى از نواحى آنجا فرود آمده‌اند و در حدود دويست تن از يارانشان كه در كوفه مانده بودند و نتوانسته بودند با آنها حركت كنند به ايشان پيوسته بودند و همگى به سرزمين اهواز اقامت گرفته بودند . گويد : زياد بن خصفه به على نوشت : « اما بعد ، با دشمن خدا ناجى در مذار تلاقى كرديم و آنها را به هدايت و حق و كلمهء انصاف دعوت كرديم ، اما به حق تسليم نشدند و دستخوش غرور گناه شدند و شيطان اعمالشان را در نظرشان بياراست و آهنگ ما كردند ، ما نيز به مقابله برخاستيم و از نيمروز تا غروب آفتاب جنگى سخت كرديم ، دو مرد پارسا از ما شهيد شد و پنج كس از آنها كشته شد و نبردگاه را به ما وا گذاشتند . بسيار كس از ما و آنها زخمى شده بود و چون شب در آمد آن قوم سوى سرزمين اهواز رفتند و خبر يافتيم كه در يكى از نواحى آنجا فرود آمده‌اند . ما در بصره زخميان خودمان را مداوا مىكنيم و در انتظار دستور توايم خدايت رحمت كناد و درود بر تو باد » گويد : چون نامهء وى را پيش على بردم آن را براى مردم بخواند ، معقل بن قيس به پا خاست و گفت : « اى امير مؤمنان خدا ترا قرين صلاح بدارد . مىبايد همراه كسى كه به تعقيب اين قوم مىرود در مقابل هر يك از آنها ده كس از مسلمانان باشد كه چون به آنجا رسيدند نابودشان كنند كه اگر جمعى برابر ، با آنها تلاقى كند مقاومت آرند كه مردمى باديه نشينند كه با جمع برابر خويش مقاومت كنند و آسيب زنند . »