محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2651
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« خراج پرداز كه چنان كه گفته اى مطيع و نيكخواهى و السلام » عبد الله بن وال گويد : على همراه من نامه اى به زياد بن خصفه نوشت ، آن وقت جوانى نو سال بودم ، نامه چنين بود : « اما بعد ، من به تو گفته بودم كه در دير ابو موسى فرود آيى تا « دستور من برسد زيرا نمىدانستم كه اين قوم به كدام طرف رفتهاند ، اما « خبر رسيد كه آنها سوى دهكده اى رفتهاند كه نفر نام دارد . به دنبالشان برو « و سراغشان را بگير كه يكى از مردم سواد را كه مسلمان بوده كشتهاند . « اگر به آنها رسيدى سوى من بازشان گردان و اگر نپذيرفتند با آنها جنگ « كن و از خداى بر ضد آنها كمك بخواه كه از حق جدايى گرفتهاند و خون حرام را ريختهاند و راهها را نا امن كردهاند ، و السلام » گويد : نامه را از او گرفتم و مقدارى راه ، نه چندان دور ، برفتم ، آنگاه با نامه باز گشتم و گفتم : « اى امير مؤمنان وقتى نامهء ترا به زياد بن خصفه دادم با وى به طرف دشمنان تو بروم ؟ » گفت : « برادر زاده ! برو ، به خدا اميدوارم كه در كار حق از جمله ياران من باشى و بر ضد قوم ستمگران كمكم كنى » گفتم : « به خدا اى امير مؤمنان چنينم و از جملهء ياران توام و چنانم كه مىخواهى . » ابن وال گويد : به خدا نمىخواهم بجاى اين گفته على شتران سرخموى داشته باشم . گويد : پس از آن با نامهء على پيش زياد بن خصفه رفتم ، بر اسبى خوب و اصيل بودم و سلاح داشتم ، زياد به من گفت : « برادر زاده ! به خدا از تو صرف نظر نمىتوانم كرد ، مىخواهم در اين سفر همراه من باشى . » گفتم : « براى اين كار از امير مؤمنان اجازه خواستهام و اجازه داده . »