محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2637

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يكى از مردم خثعم بنام عبد الله پسر عمرو بن ظلام كه مردى شجاع بود و از طرفداران عثمان بود گفت : « من به طلب او مىروم » و در دم حركت كرد و در سرزمين بلقاى خوران به او رسيد كه در غارى بود . چند خر مىرفته بود كه وارد غار شود و چون يكى را ديده بود رميده بود و گريزان شده بود . درو گرانى كه نزديك غار بودند گفته بودند به خدا رم كردن خران از غار بى سببى نيست و رفتند كه بنگرند و محمد را ديدند و پس آمدند . در اين وقت عبد الله بن عمرو خثعمى در رسيد و سراغ محمد را از آنها گرفت و وصف وى را بگفت . گفتند : « اينك در همين غار است . » گويد : مرد خثعمى بيامد و او را بيرون كشيد و نخواست پيش معاويه ببرد كه آزادش كند و گردنش را بزد . هشام گويد : . . . [ 1 ] از طرف محمد بن ابى بكر به استغاثه پيش على رفته بود كه محمد اميرشان بود . على نداى نماز داد ، كسان فراهم آمدند و به سخن ايستاد و حمد خدا كرد و ثناى او بر زبان راند و بر محمد صلوات گفت سپس گفت : « اينك استغاثهء محمد بن ابى بكر و ياران مصرى شماست كه روسپى زاده ، دشمن خدا و دوست دشمنان خدا سوى آنها رفته . مبادا اهل . ضلالت در كار باطلشان و طى راه طغيان از شما در كار حقتان يك دله تر باشند ، آنها جنگ با شما و برادرانتان را آغاز كرده‌اند براى همدلى و ياريشان بشتابيد . بندگان خدا ! مصر از شام بزرگتر است ، بركات آن بيشتر است و مردمش فزونتر . مبادا مصر را از دست بدهيد كه بقاى مصر در قلمرو شما مايهء قوت شما و ضعف دشمن است . سوى جرعه ما بين حيره و كوفه حركت كنيد و ان شاء الله فردا آنجا پيش من باشيد . » گويد : روز بعد على پياده روان شد و صبحگاهان آنجا رسيد و تا نيمروز آنجا ببود كه هيچكس نيامد و او باز گشت و شبانگاه سران قوم را پيش خواند كه به قصر

--> [ 1 ] متن افتاده دارد