محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2571

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« علقمة بن يزيد انصارى و عتبة بن ابى سفيان و يزيد بن حر عنسى » عمارة بن ربيعه جرمى گويد : وقتى مكتوب را نوشتند ، اشتر را به شهادت خواندند گفت : « دست راستم از من جدا شود و دست چپم سودم ندهد اگر در اين مكتوب ، خط صلح يا متاركه رقم زنم ، مگر به حجت پروردگارم از گمراهى دشمن يقين ندارم ؟ مگر نزديك ظفر نبوديد كه بناحق اتفاق كرديد ؟ » اشعث بن قيس به دو گفت : « به خدا نه نزديك ظفر بودى نه ناحق ديدى بيا كه از تو نمىبريم . » اشتر گفت : بله به خدا در دنيا به سبب دنيا و در آخرت به سبب آخرت از تو بريده‌ام ، خدا عز و جل به شمشير من خون كسانى را ريخت كه به نزد من نه بهتر از آنهايى و نه خونت محترمتر است . » عماره گويد : « آن مرد يعنى اشعث را ديدم كه گويى بر بينى او خاكستر ريخته بودند . » ابو حباب گويد : اشعث مكتوب را ببرد و براى كسان مىخواند و به آنها نشان مىداد كه مىخواندند تا بر گروهى از بنى تميم گذشت كه عروة بن اديه ، برادر بلال ، با آنها بود و مكتوب را برايشان خواند . عروة بن اديه گفت : « چگونه مردان را در كار خدا عز و جل حكم مىكنيد ، حكميت خاص خداست » آنگاه با شمشير حمله برد و ضربتى سبك به كفل اسب اشعث زد . يارانش بانگ زدند كه دست نگهدار و او بازگشت و قوم اشعث و بسيار كسان از مردم يمن بخاطر اشعث خشم آوردند و احنف بن قيس سعدى و معقل بن قيس رياحى و مسعر بن فدكى و بسيار كس از بنى تميم پيش اشعث رفتند و عذر خواهى كردند كه پذيرفت و گذشت كرد . عبد الله بن اودى گويد : « يكى از طايفهء اود بنام عمرو ، پسر اوس ، در صفين همراه على جنگ مىكرد و جزو اسيران بسيار به اسارت معاويه در آمد .