محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2563

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دهيد كه معاويه و عمرو بن عاص و ابن ابى معيط و حبيب بن مسلمه و ابن ابى سرح و ضحاك ابن قيس اهل دين و قرآن نيستند ، من آنها را بهتر از شما مىشناسم ، از كودكى آنها را ديده‌ام در بزرگى نيز با آنها بوده‌ام ، بدترين كودكان بوده‌اند و بدترين مردان ، واى شما ! اينان كه قرآن را بالا برده‌اند نمىدانند در آن چيست و آن را به خدعه و نفاق و مكر بالا برده‌اند . » گفتند : « وقتى ما را به كتاب خدا دعوت مىكنند نمىتوانيم نپذيريم . » على گفت : « من با آنها به جنگ آمده‌ام كه به حكم اين كتاب گردن نهند كه فرمان خدا عز و جل را فراموش كرده بودند و پيمان او را از ياد برده بودند و كتاب او را به كنار انداخته بودند . » مسعر بن فدكى تميمى و زيد بن حصين طايى سنبسى با جماعتى از قاريان كه همدلشان بودند و پس از آن خوارج شدند گفتند : « اى على ! اكنون كه ترا به كتاب خدا عز و جل مىخوانند بپذير و گر نه ترا و كسانت را به آنها تسليم مىكنيم يا چنان مىكنيم كه با پسر عفان كرديم . ما مكلفيم به آنچه در قرآن هست عمل كنيم و آن را مىپذيريم . به خدا اگر نپذيرى با تو چنان مىكنيم » على گفت : « به ياد داشته باشيد كه منعتان كردم و همين سخن را نيز كه به من گفتيد به ياد داشته باشيد ، اگر اطاعت من مىكنيد ، جنگ كنيد و اگر عصيان مىكنيد هر چه به نظرتان ميرسد بكنيد . » گفتند : « نه ، كس نزد اشتر فرست كه پيش تو آيد . » يكى از مردم نخع ابراهيم بن اشتر را پيش مصعب بن زبير ديده بود كه مىگفته بود : « وقتى كسان على را بقبول حكميت وادار كردند و گفتند كس نزد اشتر فرست كه پيش تو آيد من آنجا بودم . » گويد : على ، يزيد بن هانى سبيعى را نزد اشتر فرستاد كه پيش من آى و او برفت و پيغام را بداد .