محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2541

تاريخ الطبرى ( فارسي )

معاويه گفت : « پندارى كه مشايخ عرب را به خاك نمىسپاريم كه از من مىخواهى پسر عمويت را به خاك كنى ، اگر مىخواهى خاكش كن ، يا بجاى گذار » و او به خاكش كرد . حارث بن حصيره ازدى به نقل از پيران طايفه نمر ازد گويد : وقتى ازديان را به مقابلهء ازديان فرستادند مخنف بن سليم حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « خطايى است بزرگ و بلايى عظيم كه ما را بمقابله قوممان فرستادند و آنها را به مقابلهء ما وا داشتند . به خدا اين دستهاى خودمان است كه قطع مىكنيم و بالهاى خودمان است كه با شمشيرهايمان مىبريم اگر با گروه خودمان همدلى نكنيم و در كار يارمان نكوشيم ، كافر مىشويم و اگر بكنيم نيروى خويش را به تلف داده‌ايم و آتش خودمان را خاموش كرده‌ايم . » جندب بن زهير به دو گفت : « به خدا اگر پدران آنها بوديم و فرزندان ما بودند ، يا فرزندانشان بوديم و پدران ما بودند و از جماعت ما بريده بودند و عيب امام ما مىگفتند و اهل ملت و ذمهء ما را به ستم منسوب مىداشتند ، اكنون كه با هم روبرو شده‌ايم جدا نمىشديم تا از رفتار خويش بگردند و دعوت ما را بپذيرند يا بسيار كس از آنها و ما كشته شود . » مخنف به او كه پسر خاله اش بود گفت : « خدا بوسيلهء تو همت را قوت دهد ، به خدا من در كوچكى و بزرگى پيوسته منحوس بوده‌ام به خدا هميشه در ايام جاهليت و پس از آنكه مسلمان شده‌ايم هرگز ميان دو چيز مردد نشده‌ايم كه كدام را بگذاريم و كدام را بگيريم ، جز اينكه سختتر و پرمحنتتر را برگزيده‌ام خدايا اگر سلامت دهى بهتر از آنست كه مبتلا كنى بهر كدام از ما چيزى را كه مىخواهد عطا كن » ابو بريدة بن عوف گفت : « خدايا به ترتيبى كه مورد رضاى تو است ميان ما داورى كن ، اى قوم مىبينيد كه اين قوم چه مىكنند ، ما پيرو جماعتيم ، مىدانيد كه ما حق داريم يا آنها راست مىگويند . به خدا تا آنجا كه مىدانيم پيروى شر ، در زندگى و