محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2518
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از يار شما اطاعت كنيم ، ما اين را نمىپسنديم كه يار شما خليفهء ما را كشته و جماعتمان را پراكنده و خونىها و قاتلان ما را پناه داده . يار شما مىگويد خليفه را او نكشته ، ما اين را رد نمىكنيم ، آيا قاتلان عثمان را ديدهايد ؟ مگر نمىدانيد كه آنها ياران يار شمايند ؟ آنها را به ما بدهيد تا به قصاص عثمان بكشيم ، آنگاه دعوت شما را به اطاعت و پيوستن به جماعت مىپذيريم . » شبث گفت : « اى معاويه آيا خرسند مىشوى كه به عمار دست يا بى و او را بكشى ؟ » معاويه گفت : « چه مانعى دارد ، به خدا اگر به پسر سميه دست يابم او را به قصاص عثمان نمىكشم بلكه به قصاص قاتل غلام عثمان مىكشم . » شبث گفت : « به خداى زمين و خداى آسمان قسم كه انصاف ندارى ، نه ، به خدايى كه جز او خدايى نيست به عمار دست نخواهى يافت تا سرها از دوش گروهها بريزد و زمين با همه گشادگى بر تو تنگ شود . » معاويه گفت : « اگر چنين شود زمين بر تو تنگتر شود » آنگاه فرستادگان از معاويه جدا شدند و چون برفتند معاويه كس به طلب زياد ابن خصفه تيمى فرستاد و با او خلوت كرد و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « اما بعد ، اى برادر ربيعى ، على رعايت خويشاوندى نكرد ، و قاتلان يار ما را پناه داده ، از تو مىخواهم كه با خاندان و عشيرهء خود بر ضد وى برخيزى و به نام خدا عز و جل تعهد مىكنم كه وقتى تسلط يافتم ترا ولايتدار هر يك از دو ولايت كنم كه دوست دارى . » محل بن خليفه گويد : شنيدم كه زياد بن خصفه اين حديث مىگفت و گفت : « وقتى معاويه سخن به سر برد حمد خداى عز و جل گفتم و ثناى او كردم آنگاه گفتم : اما بعد ، من به پروردگار خويش و نعمتها كه به من داده يقين دارم و پشتيبان مجرمان نمىشوم » آنگاه برخاستم و معاويه به عمرو بن عاص كه پهلوى وى نشسته بود گفت : « هيچيك از