محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2453
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه از مردم كوفه بود ضربتى به شتر زد . به دو گفتند : « چرا شتر را پى كردى ؟ » گفت : « ديدم مردم قبيلهام كشته مىشوند ، بيم كردم نابود شوند ، اميد داشتم اگر شتر را پى كنم گروهى از آنها بمانند . » صلت بن دينار گويد : يكى از مردم بنى عقيل به نزد كعب بن سور رسيد كه كشته شده بود و نوك نيزهء خويش را به چشمان او نهاد و تكان داد و گفت : « هرگز مالى نقدتر از تو نديدهام . » عوانه گويد : در جنگ جمل روزى تا شب بجنگيدند و يكى شعرى به اين مضمون مىخواند : « شمشير دلهاى ما را از زيد و هند خنك كرد « و نيز از دو چشم عدى بن حاتم « روزى تا شب در مقابلشان پايمردى كرديم « و نيزه و شمشير نيز به كار بود . » ابن صامت شعرى مىخواند به اين مضمون : « اى ضبيان برويد كه زمين « در سمت چپتان فراخ است « و در دشت ، مرگ آماده است « و مادر ، هر نبردگاهى با شمشير « براى مقابله و ضربت زدن آمادهايم . » ابو رجا گويد : يكى را ديدم كه گوشش كنده بود ، گفتم : « اين مادرزاديست يا حادثه اى بوده است ؟ » گفت : « در جنگ جمل ميان كشتگان مىرفتم ، يكى را ديدم كه با پاى خويش زمين را مىخراشيد و شعرى به اين مضمون مىخواند :