محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2446

تاريخ الطبرى ( فارسي )

در نيامد ، عمار هيجان زده به وى تاخت و دو پايش را قطع كرد كه از ته به زمين افتاد ، يارانش او را برداشتند كه باز زخم خورد . وى را پيش على آوردند و بگفت تا گردنش را بزدند . وقتى ابن يثربى از پاى در آمد مرد عدوى عنان شتر را رها كرد و پيش آمد و هماورد خواست ، عمار عقب رفته بود . ربيعهء عقيلى سوى وى آمد ، مرد عدوى عمره نام داشت پسر نجره و صوتى رسا داشت و مىگفت : « اى مادر ما كه از همه مادران « بيشتر نافرمانيت كرده‌اند . « مادر كه به فرزند غذا مىدهد و رأفت مىكند « مگر نمىبينى كه چقدر شجاعان زخمى مىشوند « و دست و پايشان جدا مىشود . » آنگاه به هم ضربت زدند و هر يك ديگرى را زخمى كرد و هر دو جان دادند . عطية بن بلال گويد : آخر روز يكى بنام حارث از بنى ضبه بيامد و بجاى عدوى ايستاد ، كسى را دليرتر از او نديده بوديم ، شعرى بدين مضمون مىخواند : « ما بنى ضبه‌ايم و باران شتر « كه با دم شمشير بر ابن عفان نوحه مىكنيم « بنزد ما مرگ از عسل شيرينتر است « پير ما را بما پس بدهيد و قصه تمام . » ابو رجاى عطاردى گويد : در جنگ جمل يكى را ديدم كه شمشيرى را كه بدست داشت پايين و بالا مىبرد ، گويى اسباب بازى بود و شعرى به اين مضمون مىخواند : « ما بنى ضبه‌ايم و ياران شتر « و چون مرگ بيامد با وى در مىآويزيم