محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2438

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به خدا اين لرزه كه بر او افتاد به سبب چيزى است كه از پيمبر خدا شنيده يا ديده است . » گويد : و چون كسان سر گرم شدند زبير بر مركب خود نشست و برفت . جون نيز بر مركب خويش نشست و پيش احنف رفت آنگاه دو سوار پيش احنف و ياران وى آمدند و پهلوى وى نشستند و لختى با وى آهسته گويى كردند و برفتند . پس از آن عمرو بن جرموز پيش احنف آمد و گفت : « در وادى السباع به او رسيدم و خونش بريختم . » جون مىگفت : « بخدايى كه جانم بفرمان اوست احنف قاتل زبير بود . » عمار بن معاويه گويد : بروز جنگ جمل على مصحفى برگرفت و ميان ياران خويش بگشت و گفت : « كى اين مصحف را مىگيرد كه اين قوم را به آنچه در آن هست دعوت كند و كشته شود ؟ » گويد : جوانى از مردم كوفه كه قباى سپيد پنبه دوزى داشت گفت : « من . » على روى از او بگردانيد و گفت : « كى اين مصحف را مىگيرد كه قوم را به مندرجات آن دعوت كند و كشته شود ؟ » آن جوان گفت : « من » على روى از او بگردانيد و گفت : كى اين مصحف را مىگيرد كه قوم را به مندرجات آن دعوت كند و كشته شود ؟ » آن جوان گفت : « من » گويد : على قرآن را به او داد كه به دعوت قوم پرداخت كه دست راست وى را قطع كردند ، مصحف را به دست چپ گرفت و دعوتشان كرد ، دست راست او را نيز قطع كردند ، در حالى كه خون بر قبايش روان بود مصحف را با سينهء خود نگهداشته بود تا كشته شد . على گفت : « اينك جنگ با آنها رواست . »