محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2433

تاريخ الطبرى ( فارسي )

على نهاده بودند كه هر چه را مىخواهند به دو بگويد و چون گفت : « چه شده ؟ » همان شخص گفت : « ناگهان جمعى از مخالفان به ما شبيخون زدند كه پسشان رانديم و جمع را ديديم كه آماده حمله بودند و به ما تاختند . » على به پهلودار راست سپاه خود گفت : « سوى پهلوى راست رو » و به پهلودار چپ گفت : « سوى پهلوى چپ رو ، مىدانستم طلحه و زبير دست بر نمىدارند تا خون بريزند و حرمت بشكنند و با ما مسالمت نمىكنند . » در اين اثنا سبائيان پيوسته به تحريك جنگ مىپرداختند ، على در ميان كسان بانگ زد كه اى مردم دست بداريد . در اثناى اين فتنه راى همگان چنان بود كه جنگ نكنند تا مخالفان آغاز كنند كه مىخواستند حجت تمام كرده باشند و حق جنگ داشته باشند و نيز راى چنان بود كه فرارى را نكشند و زخمى را خلاص نكنند و به تعقيب مخالف نروند . هر دو گروه بر اين ترتيب همسخن بودند و ميان خويش ندا داده بودند . ابو عمرو گويد : كعب بن سور پيش عايشه آمد و گفت : « بيا كه قوم سر جنگ دارند شايد خدا بوسيلهء تو صلح آرد . » گويد : عايشه بر نشست و زره ها به هودج وى پوشانيدند ، آنگاه شتر او را به راه انداختند ، شتر عايشه عسكر نام داشت كه يعلى بن اميه به وى داده بود و آن را به دويست دينار خريده بود . گويد : و چون عايشه از طرف خانه ها نمودار شد و به جايى رسيد كه غوغا را مىشنيد توقف كرد و چيزى نگذشت كه غوغا سخت شد و گفت : « اين چيست ؟ » گفتند : « سر و صداى اردوست . » گفت : « خير است يا شر ؟ » گفتند : « شر » گفت : « اين سر و صدا از كدام گروه است كه هزيمت شده‌اند ؟ و همچنان ايستاده