محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2420

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « هر كه خدا عز و جل را منظور داشته ، اين كار برايش سودمند افتد و مايهء نجات وى شود . » آنگاه ، على به سخن ايستاد و با كسان سخن كرد و حمد خدا گفت و ثناى وى بر زبان راند و گفت : « اى مردم بر خويشتن مسلط باشيد دست و زبان از اين قوم بداريد كه برادران شمايند ، بر آنچه از آنها رخ مىدهد صبورى كنيد مبادا پيش از ما دست به كارى زنيد كه فردا مسئول ، كسى است كه اكنون خصومت آغاز كند . » گويد : آنگاه روان شد و با آرايشى كه آمده بود برفت و چون نزديك قوم رسيد حكيم بن سلامه و مالك بن حبيب را پيش آنها فرستاد كه اگر بر آن سخنان كه با قعقاع گفته‌ايد باقى هستيد دست از ما بداريد و بگذاريد فرود آييم و در اين كار بنگريم . گويد : در اين وقت كه بنى سعد در كار دفاع از حرقوص بن زهير مصمم بودند و جنگ با على را روا نمىدانستند احنف بن قيس پيش وى آمد و گفت : « اى على ! قوم ما كه در بصره‌اند پندارند كه اگر فردا بر آنها غلبه يا بى مردانشان را بكشى و زنانشان را اسير كنى . » گفت : « كسى همانند من اين كار را نمىكند كه اين كار جز دربارهء آنها كه از دين بگشته‌اند و كافر شده‌اند روا نيست ، اينان مردمى مسلمانند ، آيا قوم خويش را از من باز مىدارى ؟ » احنف گفت : « آرى ، يكى از دو چيز را برگزين : يا پيش تو آيم و خودم با تو باشم ، يا ده هزار شمشير را از تو باز دارم . » گويد : آنگاه احنف بازگشت و دعوتشان كرد كه به جاى بمانند و چنين آغاز كرد كه اى قوم خندف ! و جمعى به او پاسخ دادند ، آنگاه بانگ زد كه اى قوم تميم ! و جمعى به او پاسخ دادند . آنگاه بانگ زد اى قوم سعد ! و همه سعديان به او پاسخ دادند و همه را به كناره گيرى كشانيد ، آنگاه مراقب ماند ببيند مردم چه مىكنند و چون جنگ رخ داد و على فيروز شد ، آسوده خاطر بيامدند و به جماعت پيوستند .