محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2414
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پس از آن على حركت كرد و بر كنار بصره فرود آمد ، طلحه و زبير خندق زده بودند ياران ما ، مردم بصره ، گفتند : « برادران كوفى ما چه مىخواستند و چه مىگفتند ؟ » گفتيم : « مىگفتند : براى صلح آمدهايم و سر جنگ نداريم » گويد : در اين اثنا كه چنين بودند و جز اين در دل نداشتند ، نوسالان دو اردو برون شدند و به همديگر ناسزا گفتند و تيراندازى كردند . آنگاه غلامان دو اردو بيامدند سپس سفيهان دو طرف آمدند و جنگ آغاز شد و سوى خندق راند شدند و بر سر آن جنگى سخت شد كه به مرزگاه رسيدند ، ياران على وارد آن شدند و ديگران از آن بيرون شدند . على بانگ زد كه فرارى را تعقيب مكنيد و زخمى را نكشيد و وارد خانه اى مشويد و چون كسان را منع كرد كس پيش مخالفان فرستاد كه براى بيعت بيايند و بيعت گروهى انجام شد ، آنگاه گفت : « هر كه چيزى از مال خود را مىشناسد » بگيرد و چنان شد كه در دو اردو چيزى بجا نماند . آنگاه جمعى از جوانان قبيلهء قيس پيش وى آمدند و سخنران آنها سخن كرد . على گفت : « اميران شما كجايند ؟ » سخنران قوم گفت : « اطراف شتر كشته شدند » و همچنان به سخنرانى خويش ادامه داد . على گفت : « سخنران توانا چنين است » و چون از بيعت فراغت يافت ، عبد الله بن عباس را بر بصره گماشت مىخواست آنجا بماند تا كار وى استحكام گيرد . گويد : اشتر به من گفت كه گرانبهاترين شتر بصره را براى او بخرم و من چنان كردم ، اشتر گفت : « شتر را پيش عايشه ببر و از جانب من به او سلام گوى . » گويد : شتر را ببردم و عايشه اشتر را نفرين كرد و گفت : « شتر را پيش او