محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2412
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مرتكب شدهايد خشم نياريم : شكستن حرمت ماه و شهر و خون » مردم گفتند : « مگر با على بيعت نكرديد و پيرو او نشديد ؟ » گفتند : « شمشير بر گردن ما بود كه چنين كرديم » گفته شد : « اينك على نزديك شماست . » قوم ما به من و دو تن ديگر گفتند پيش على و ياران او رويد و دربارهء اين كار كه واقع آن را ندانيم پرسش كنيد . » گويد : و ما برفتيم و چون به اردوگاه نزديك شديم ، مردى نكو منظر نمودار شد كه بر استرى بود به يارم گفتم : « يادتان هست كه از زنى با شما سخن كردم كه نزديك سر زمامدار بود ، اين همانند اوست » سوار بدانست كه از او سخن داريم و چون نزديك ما رسيد گفت : « بايستيد ، وقتى مرا ديد چه گفتيد ؟ » گويد : ما منكر شديم و او بانگ زد كه تا به من نگوييد نخواهيد رفت . مهابت او ما را گرفت و با وى بگفتيم ، او برفت و مىگفت : « به خدا خوابى شگفت ديده اى . » بيكى از مردم اردو كه نزديك ما بود گفتم : « اين كيست ؟ » گفت : « محمد بن ابى بكر » و ما بدانستيم كه آن زن نيز عايشه بوده و كار وى را بيشتر ناخوش داشتيم . گويد : آنگاه پيش على رفتيم و به او سلام گفتيم و دربارهء وضع ، از او پرسش كرديم ، گفت : « من گوشه گير بودم ، مردم بر اين مرد تاختند و او را بكشتند ، آنگاه مرا به خلافت برداشتند كه خوش نداشتم و اگر در كار دين بيمناك نبودم نمىپذيرفتم آنگاه دو كس مخالفت آغاز كردند كه آنها را بياوردم و از آنها پيمان گرفتم سپس اجازه دادم به عمره بروند و آنها پيش مادر خودشان ، همسر پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم رفتند و كارى را كه به زنان خود نمىپسنديدند به او روا داشتند و او را به معرض كارى آوردند كه حق نداشتند و سزاوار نبود ، من از پى ايشان آمدم كه در اسلام شكاف نيارند و جماعت را پاره نكنند . » گويد : ياران على نيز گفتند : « به خدا ما قصد جنگ آنها نداريم ، مگر آنكه با ما