محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2205
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيش تبعيدشدگان رود و به آنها نامه نوشت كه پيش از آنكه نامهء مرا به زمين گذاريد روان شويد كه مردم شهر با ما همسخن شدهاند . آن مرد برفت و پيش تبعيديان رسيد ، در آن وقت اشتر بازگشته بود ، وقتى نامه را به آنها داد گفتند : « نام تو چيست ؟ » گفت : « بعثر » گفتند : « از كدام طايفه » گفت : « از كلب » گفتند : « ددى ناتوان كه كسان را آزار مىكند به تو حاجت نداريم . » اشتر با آنها مخالفت كرد و فرستاده خشمگين برفت و چون فرستاده برفت ياران اشتر گفتند : « ما را بيرون كرد خدايش بيرون كند ، نمىدانيم چه چاره كنيم ، اگر عبد الرحمان بداند تصديق ما نكند و از اين ، در نگذرد » از پى فرستاده رفتند اما به او نرسيدند . عبد الرحمان خبر يافت كه آنها عزيمت كردهاند و در بيرون شهر به طلب آنها بر آمد . جمع اشتر هفت كس بودند كه روان شدند و جمع ديگر ده كس بود ناگهان به روز جمعه اشتر بر در مسجد كوفه نمودار شد كه مىگفت : « اى مردم من از پيش امير مؤمنان عثمان مىآيم سعيد را ديدم كه قصد دارد مقررى زنانتان را به صد درم كاهش دهد و جنگاوران سخت كوش را به دو هزار بكاهد . مىگفت : اشراف و زنان چكارهاند و اضافهء اين دو گروه براى چيست ؟ به پندار وى بستان قريش به نزد شما است ، من يك منزل با وى بودم پيوسته رجز مىخواند تا از او جدا شدم مىگفت : واى بر اشراف و زنان از دست من كه سختگيرم و گويى از جنيانم » مردم بجوشيدند ، اهل خرد بمنع آنها پرداختند ، اما كس گوش استماع نداشت ، كار بالا گرفت ، يزيد خروج كرد و بگفت تا منادى ندا دهد كه هر كه مىخواهد به يزيد بن قيس ملحق شود تا كه سعيد را پس فرستند و اميرى جز او بخواهند