محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2392
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتم : « تو كه ملك و عيال دارى محمد بن طلحه را پس بفرست كه اگر حادثه اى رخ داد جانشين تو باشد » گفت : « نمىخواهم كسى را كه در اين راه قدم بر مىدارد منع كنم . » گويد : « پيش محمد بن طلحه رفتم و به دو گفتم : بهتر است بجاى مانى و اگر براى طلحه حادثه اى بود به كار عيال و ملك او پردازى » گفت : « نمىخواهم دربارهء او از ديگران بپرسم » مجالد بن سعد گويد : وقتى عايشه به بصره آمد به زيد بن صوحان چنين نوشت : « از عايشه دختر ابو بكر مادر مؤمنان و محبوب پيمبر خدا صلى - « الله عليه و سلم ، به فرزند صميمى وى زيد بن صوحان . اما بعد : وقتى اين « نامهء من به تو رسيد بيا و ما را در كارمان يارى كن ، اگر چنين نمىكنى كسان « را از على بازدار . » گويد : زيد به دو نوشت : « از زيد بن صوحان به عايشه دختر ابى بكر صديق رضى الله عنه « محبوب پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم . اما بعد : اگر از اين كار كناره كنى « و به خانهء خويش باز گردى من فرزند صميمى توام ، و گر نه نخستين كسى « هستم كه ترا رها مىكنم » سخن از رهسپار شدن على بن ابى طالب سوى بصره يزيد ضخم گويد : على در مدينه بود كه از كار عايشه و طلحه و زبير خبر يافت كه آنها سوى عراق رفتهاند و با شتاب برون شد و اميد داشت كه به آنها برسد و بازشان گرداند اما چون به ربذه رسيد خبر يافت كه دور شدهاند و روزى چند در ربذه بماند و خبر يافت كه آن جمع آهنگ بصره دارند و آسوده خاطر شد و گفت : « مردم