محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2390
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بيشتر بودند به مدينة الرزق پيش ابن زبير رفت كه گفت : « حكيم چه مىخواهى ؟ » گفت : « مىخواهم كه از اين غذا بخوريم و مطابق نوشتهء فيما بين عثمان را رها كنيد كه در دار الاماره بماند تا على بيايد ، به خدا اگر بر ضد شما يارانى داشتم كه در همتان بكوبم ، به اين مقدار رضايت نمىدادم تا در مقابل كسانى كه كشتهايد بكشمتان كه شما در مقابل كسانى كه از برادران ما كشتهايد خونتان حلال است ، مگر از خداى عز و جل نمىترسيد ، چرا خونريزى را روا ميدانيد ؟ » گفت : « در مقابل خون عثمان بن عفان رضى الله عنه » گفت : « اينها كه كشتيدشان عثمان را كشته بودند ؟ مگر از دشمنى خدا نمىترسيد ؟ » عبد الله بن زبير گفت : « تا على خلع نشود از اين غذا به شما نمىدهيم و عثمان ابن حنيف را رها نمىكنيم » حكيم گفت : « خدايا تو داور عادلى ، شاهد باش » آنگاه به ياران خويش گفت : « من دربارهء جنگ با اينان ترديد ندارم هر كه ترديد دارد برود . » سپس با آن جمع به جنگ پرداخت و جنگى سخت در ميانه رفت . يكى ضربتى به ساق پاى حكيم زد و آن را قطع كرد . حكيم ساق پاى خويش را بگرفت و بوى زد كه به گردنش خورد و از پاى در آمد و به حال مرگ افتاد . آنگاه سوى وى رفت و بكشتش و بر او تكيه داد ، يكى بر او گذشت و گفت : « كى ترا كشت ؟ » گفت : « متكايم . » هذلى گويد : وقتى پاى حكيم قطع شد شعرى به اين مضمون خواند : « وقتى عزم خويش را جزم كردم « بپايم گفتم اى پاى ! بيم مدار « كه دست نيرومندم با من است »