محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2383

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و در اين مورد از ما راى نخواستيد اما رضايت داديم و پيروى شما كرديم و خدا در ايام خلافت وى مسلمانان را بركت داد آنگاه . او ، رضى الله عنه ، در گذشت و يكى از شما را بخلافت گماشت ، در اين مورد نيز با ما مشورت نكرديد اما رضايت داديم و تسليم شديم . و چون خليفه درگذشت كار را به شش كس محول كرد كه بىمشورت ما عثمان را انتخاب كرديد و با او بيعت كرديد آنگاه بىمشورت ما به وى اعتراض كرديد و خونش بريختيد ، پس از آن بىمشورت ما با على بيعت كرديد ، اينك چه اعتراضى به او داريد كه با وى جنگ كنيم ؟ آيا غنيمى به تبعيض داده يا كارى به ناحق كرده كه بدان معترضيد تا با شما بر ضد وى باشيم ، اگر چنين نيست پس اين كار چيست ؟ » گويد : خواستند او را بكشند كه عشيره اش مانع شدند ، اما روز بعد بر او و كسانش تاختند و هفتاد كس را بكشتند . محمد گويد : وقتى عثمان بن حنيف را بگرفتند ، صبحگاهان بيت المال با كشيك بانان در تصرف طلحه و زبير بود ، مردم نيز با آنها بودند و هر كه با آنها نبود مغلوب و گوشه گير بود . كس پيش عايشه فرستادند كه حكيم با گروهى بجاست . عايشه پيغام داد كه عثمان را بزندان نكنند ، ولش كنند . چنان كردند ، عثمان رها شد و به دنبال كار خود رفت . حكيم بن جبله با سواران خويش و كسانى از مردم عبد القيس كه پيروى او مىكردند و كسانى از پراكندگان طايفهء ربيعه كه به آنها پيوسته بودند آماده بود كه سوى دار الرزق رفتند حكيم مىگفت : « اگر ياريش نكنم برادرش نيستم » و به عايشه ناسزا مىگفت . گويد : يكى از زنان قوم حكيم ، سخنان او را شنيد و گفت : « اى خبيثزاده اين سزاوار تو است » كه ضربتى زد و او را بكشت و مردم عبد القيس بجز آنها كه گمنام بودند خشم آوردند و گفتند : « ديشب چنان كردى ، اكنون نيز از سر گرفتى به خدا مىگذاريم تا خدا از تو قصاص بگيرد » و برفتند و او را ترك كردند و كسانى از