محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2380

تاريخ الطبرى ( فارسي )

او را رها كردند صهيب دستش بگرفت و از مسجد ببرد و به خانه اش رسانيد و گفت : « مگر نمىدانستى كه ام عامر احمق بود ، نمىتوانستى مانند ما خاموش بمانى ؟ » گفت : « نه به خدا نمىدانستم كار به اينجا مىكشد كه حادثه اى سخت بود . » كعب بازگشت ، در اين فاصله حوادثى رخ داده بود كه طلحه و زبير آن را به حساب گرفته بودند ، از جمله اينكه محمد بن طلحه كه نماز بسيار مىكرد در جايى نزديك عثمان بن حنيف بايستاد و بعضى از قوم زط و سيابجه بيم كردند كه مبادا مقصود ديگر دارد و او را از آن محل دور كردند طلحه و زبير كس پيش عثمان فرستادند كه اين يكى . على از ماجراى مدينه خبر يافت و نامه اى به عثمان نوشت و او را بى كفايت خواند و نوشت : « به خدا اگر مجبور شدند براى جلوگيرى از تفرقه بود كه به اجبار به جماعت و فضيلت پيوستند ، اگر منظورشان رهايى از بيعت است دستاويزى ندارند اگر منظور ديگر دارند بايد ببينم و ببينند » وقتى اين نامه به عثمان بن حنيف رسيد كعب نيز بيامد و كس پيش عثمان فرستادند كه از پيش ما برو اما او نامه را حجت كرد و گفت : « اين مطلب تازه است جز آنچه گفته‌ايم » پس طلحه و زبير شبانگاهى سرد و تاريك طوفانى و بارانى ، كسان را فراهم آوردند و سوى مسجد رفتند ، وقت نماز عشا بود كه نماز عشا را دير مىكردند ، عثمان بن حنيف تأخير كرده بود و عبد الرحمان بن عتاب را پيش صف نهاده بودند ، جماعت زط و سيابجه شمشير كشيدند و در جمع ياران طلحه و زبير نهادند . آنها نيز مقابله كردند و در مسجد به جنگ پرداختند و پايمردى كردند و همه را كه چهل كس بودند از پاى در آوردند و كسان فرستادند تا عثمان را پيش طلحه و زبير آرند و چون پيش آنها رسيد لگدكوبش كردند و يك موى در چهرهء وى بجا نگذاشتند و اين را سخت مهم شمردند و ماجرا را به عايشه خبر دادند و رأى او را خواستند ، عايشه پيغام داد : « ولش